- من یک بار او
_امام حسین(ع)_ را دیده ام که با اسیران نصرانی عیسی مسیح را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پای ایشان برداشت هنوزم این سخن در گوش است که فرمود:ما برای برداشتن بند آمده ایم نه بند نهادن.

- سرداری از فاتحان ایران بر جمل می خندید و حسین ابن علی او را به فریاد گفت:"ما آمده ایم با ظلم بجنگیم نه آنکه خود ظالم باشیم"

-عبدالله:از او(امام حسین)بسیار می گویند و آنها که می گویند چرا خود چون او نیستند.

- پسر زید:مسلمانی ما سه نسل است و از او هیچ.                 

زید: من از مسلمانی او بوی تازگی می شنوم و از مسلمانی تو تنها بوی غرور جاهلی می آید.

- پسر زید: ماشصت ساله مسلمانیم               

زید: این چه تفاخریست که به ایمان خویش می کنی؟که اگر تو مسلمانی از پدر داری او این گنج به رنج خویش یافته است.

- پسر زید: او مسیح را انکار نکرد

زید: انکار کند؟! منکران مسیح طالبان خون بودند.

- (پس از شنیدن شهادت قتل مسلم بن عقیل):چگونه ممکن است ساعتی پشت سرش نماز بگذارند و ساعتی دیگر سرش را در شهر بچرخانند.

- آیا این سفر بر راکب ذوالجناح واجب بود؟

- کدام بادیه؟کدام منزل؟بلد ایشان را از کدام راه برده است؟

- در کوفه مرگ ارزان است!آری در کوفه مرگ ارزان می فروشند.

- لعنتشان باد و کمتر شوند بیهوده گویان.چه مقامی نزد حق که او(امام حسین)خود نداشت.

- نادان چگونه به دیگران می آموزد و تو مرهب از قبیله بنی طائف چگونه چنان می نمایی که بر آنچه نمی دانی دانایی؟!

- آیا فرمانروایی کوفه کار بزرگی نیست؟از آن بزرگتر عدل است.نهی امویان از منکر است.

- این چه خیال است؟!مرگ حسین بن علی؟!کدام مسلمان دست به این رو سیاهی میزند؟!

- آیا ممکن است هرگز نفهمیم و ندانیم؟

شتربان:من به او(امام حسین)گفتم هنوز ظلم بسیار است و او به تلخی لبخند زد.او با من وداعی غریب کرد چنانکه گویی باز آمدنی در پی نبود.

- خونریزی بر آنکه بی حرمت شده از هر حلال واجب تر.

- عبدالله: جان را بهایی نیست بستانید.به خدایی که دانای آسمان و زمین است من راحله را از جان دوست تر دارم.

- عبدالله در جواب راحله: سوگند به شب که چون شکسته شود و روز چون برآید که از تو جز مهری ندیدم که همه عمر از آن محروم بودم. بیماری جان تو بر من باد و سایه ات از زمین کم مباد.اما اینکه آمدم به اختیار من نبود.من می روم چون خوانده شده ام.تمام حجت من بر مسلمانی حسین بن علی بود آنچنانکه تو به من گفتی و در آن مجلس شیوخ شنیدم که از حسین دیگری می گویند که به راه دنیا رفته است.گفتم نکند دیر شود و من او را ندیده باشم و حقیقت را نیافته و همه عمر زیر سایبان شک اسف بخورم که چرا بر حقیقت دانا و بینا نیستم.

- تا من پای از شک خویش برداشتم اسود آهنگر منزل ها پیش تر از من حسین بن علی را جسته بود.

- راحله: دست بکش طاهر نام یا بدنامی من چه جایی دارد؟ بگذار نا آمده به راهی که باید برود. برو عبدالله اگر به جایی خوانده شده ای زود تر برو.برو و حقیقت را بدان. با یقین برگرد یا انکار.

- عبدالله:کاش می دانستم که حسین بن علی در حقشان (بت ها)چه گفت

 مرد : چگونه بر بتان مرده سنگ بیندازم حال آنکه بت های زنده بر روی زمینند.

- عبدالله: مسیح را مسیحیان نکشتند چگونه است که مسلمانان امام خود را می کشند.

- وای بر مسلمانی ما که نصرانی مسلک بیدارمان کند که با پسر علی می جنگیم.

- ملعون را آوردند که بر روی شما سخن تیز تر از تیغ کشید.

تیز تر از تیغ سخن حق است پاسخش را بده و نشان بده آنچه گفت حق نیست.

- عبدالله: بیابانی خشک تر از این نبود؟کویری بیهوده تر؟ آیا نمی توانستم مثل میهمانان آسوده خاطر منزل تو باشم؟من این همه به سوی تو آمده ام تو نیز اگر مرا به راستی خوانده ای قدمی به سوی من بردار.

- راحله: عشق یعنی گداختن. این سخن حسین است از زبان اسود

- اسود:و عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.تا این عشق با تو چه کند.

- برگشتگان از کاروان امام حسین: آن ها که می گفتند حامیان توایم بیا و پیشوای ما باش اینک کجا هستند؟!

 به چهره های ما بنگر و کسانی را به خاطر بسپار که از نیمه راه برگشتند.

مرگ حتمی بود حتمی،جنگ بی فایده بود ؛ او بیعت نکرد.

فغان کن زن فریاد پشیمانی سر بده شاید وای گریه ی تو به گوش او {امام حسین}برسد.

- امام حسین(ع) در برابر یاران خود :شما همه دلبستگانی دارید چون زن و فرزند که وداع نگفته اید یا پدر و مادر یا مال که نسپرده اید و بدهی ای که نپرداخته اید نکند که شرم حضور من شما را از رفتن باز دارد که این تکلیف من است و وظیفه ای بر دیگری نیست مگر از دنیا بریدگان هر کس خواهد برود که من بیعت از شما برداشتم.

یکی از برگشتگان از کاروان امام حسین: شرم می کشتم مادرم به عزایم بنشیند.او را پرسیدند آیا تو کافری؟! کافران پرسیدند.او را گفتند این جنگ منصفانه نیست.جنگی است بی نتیجه.بیعت کن و جان بدر ببر، تقیّه کن، برو به گوشه ای بنشین و زندگانی کن.او بیعت نکرد. روی برگشتنمان نیست.

- مرد بادیه نشین از قول امام حسین:ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او

خودستایان تکیه بر اریکه ها زده اند؛کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است.

آنان که تیلسان زهد پوشیده اند تک پیرهنان را پیرهن از تن می درند.

آنان که دستار بر سر نهاده اند سر از گردن خداترسان می اندازند.

و آنان که آب بر مردمان می بندند مردمان را آب از لبه ی تیغ می دهند.

این نیست آن چه ما می گفتیم.

اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می فرازند و کوشک های خودپرستی می سازند و اموالشان را از انباشتن پایانی نیست.

- مردبادیه نشین: چون لحظه ای رسید که باید وداع کند مارا گفت:7 روز بعد از این جوانی به جستجوی من می آید،تشنگی اش را فرو بنشانید و اسبی به او بدهید، او به میهمانی ما می آید و من از بالاترین جای او را خوش آمد خواهم گفت.

- عبد الله در سکانس آخر از فیلم:او به بالاترین جایی رسید که بشری رسیده

تمام حجت مسلمانی من حسین بن علی است.

- راحله: کجا رفتی؟ چه دیدی؟ بگو عبدالله  حقیقت را چگونه یافتی؟

- عبد الله: من حقیقت را در زنجیر دیدم
من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیدم
من حقیقت را بر سر نیزه دیدم

من حقیقت را...