لنگ های قرمز رنگ مثل پرچم هایی در دستش بود . چهره اش از پس قرمزی آن لنگ های رقصان در باد پنهان می شد . در دست دیگرش بسته ی آدامسی بود . کنار خودروها می ایستاد و از پشت شیشه هایی که به ندرت پایین می آمد اجناس فروشی اش را نشان می داد . با کمی دقت می شد التماس را از چشمانش و چهره ی از سرما خشکش دید . حمید رضا 12 سالش بود . او و برادرش در این چهار راه بودند و خواهر و برادر دیگرش در تقاطعی دیگر . بزرگترینشان او بود . پدرش را خیلی کم می بیند . او شب ها دیر به خانه می آید و گاه اصلا نمی آید . محل کارش از خانه شان دور است . مسئول هماهنگی همه ی کارها و درس و کار او و بقیه بر عهده ی مادرش است . خودش امسال اول راهنمایی ست . یک برادر و خواهرش به ترتیب 4 و 2 ابتدایی هستند . برادری که با او کار می کند اول ابتدایی را می خواند ! 2 خواهر و برادر هم دارد که درس نمی خوانند و با مادرش می مانند ! می خواهم عکس بگیرم نمی گذارد . عصبی می شود . دوربین را کنار می گذارم . حمید رضا 5 ابتدایی را با معدل 19 و خرده ای تمام کرده است . می گوید بزرگ که شد می خواهد خلبان شود و پدر و مادرش را برای زیارت مکه ببرد . دوست دارد خانه بماند و درس بخواند . اما مادرش گفته که برای سیر کردن شکمشان باید همه کار کنند . مستاجرند و خانه شان 2 اتاق دارد . مستراح و حمامشان در حیاط با صاحبخانه مشترک است . چراغ قرمز می شود . می رود به سمت ماشین ها . بعضی ها لنگ های ماشینشان را نشانش می دهند . بعضی ها قیمت می گیرند و بعضی هم اصلا نگاهش نمی کنند .

کنار یک مورانو با شیشه های دودی می ایستد . داخل خودرو دیده نمی شود . صدای موسیقی و باس های قوی خودرو شنیده می شود . شیشه کمی پایین می آید . اسکناسی 2 هزار تومنی از شیشه بیرون می آید . حمید رضا پول را می گیرد و شانه های اش را به نشانه ی این که به جای اش چه دهد ، بالا می اندازد . چراغ سبز است . خودروها با عجله حرکت می کنند . مورانو هم حرکت می کند و دور می شود . حمید رضا بر می گردد . می گوید بعضی ها همینجوری پول می دهند و می روند . اوایل ناراحت می شده است و حتی چند باری پول داده شده را دور انداخته است . او گدا نبود . اما از وقتی مادرش گفته که نیت آن هایی که پول می دهند و چیزی از او نمی خواهند خیر است ، دیگر ناراحت نمی شود . او پسر بزرگ خانه است و فهمیده که برای زندگی و لباس و غذا داشتن و از همه مهمتر ، برای درس خواندن و خلبان شدن باید کار کند . از لنگ فروختن تا شستن ماشین مردم و آدامس و روزنامه فروشی تا حتی کارهای ساختمانی .
او بیشتر دلش به حال مادرش می سوزد . مادرش هم باید از خواهر و برادر کوچکش مراقبت کند و هم باید نظافت خانه های مردم را بکند . هم باید شب هایی که پدر ش خانه بر می گردد تا آمدنش بیدار بماند و هم باید صبح ها زودتر از همه بیدار شود تا آماده شان کند برای کار و مدرسه . حمید رضا در مدرسه دولتی درس می خواند . کلاسشان 43 نفر دانش آموز دارد . او گاهی همکلاسی های اش را سوار بر خودروی پدر یا مادرشان اینجا می بیند . می گوید اوایل فرار می کرده تا او را نبینند . اما حالا دیگر خجالت نمی کشد . مادرش به او فهمانده است که کار کردن عیب نیست . این را معلم های شان هم به او گفته اند . می گوید حتی بعضی از دوستانش اینجا از او درس هم می پرسند .
حمید رضا می داند نامش چیست : « به من می گویند کودک کار » ! این را می گوید و می خندد و می رود !