رحلت جانسوز پیامبر اکرم (ص) تسلیت باد

السلام علیک یا رحمة للعالمین یا رسول الله
«حرا» خاموش و کوچه هاى بنى هاشم، سیه پوش شدند و کائنات، کلبه احزان و آسمان، اشک ریزان شد. خبر در شهر پیچید: مصطفى، همسایه دیوار به دیوار خدا، فخر خلقت، حرمت عالم و نگین خاتم، تا فراسو پر کشید.

بدرود اى چکیده قرآن!
مدینه، چه کردی رسول خدا را گرفتی ز ما خاتمالانبیا راچه بیدادگر بود، این چرخ گردون که خاک یتیمی، به سر ریخت ما را

رسول خدا صلی الله علیه وآله:
زمانى بر مردم خواهد آمد كه صبر نمودن در برابر مسائل دین و عمل به دستورات آن همانند در دست گرفتن آتش گداخته است . (أمالى طوسى، 2/92)

گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین اشک عزا به دیده زهرای اطهر است
گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر دیدم که روز، روز عزای پیمبر است
ملائک، بر سر و سینه زنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا صلى الله علیه و آله طواف مى کنند و به فاطمه که غریبانه در گوشه اى اشک مى ریزد، تسلیت مى گویند.

هر كس بدهكار ناتوانى را مهلت دهد براى هر روزش ثواب صدقه در راه خدا میباشد. (أعیان الشّیعة، 1/305)
سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها
خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

آه از دل مهربان تو اى رحمة للعالمین که در این واپسین نفس ها مدام زیر لب زمزمه مى کنى: امّتى، أمّتى...
آری! همیشه نگران «امت» بودى.


زهرا به خانه و ملک الموت پشت در
از بهر قبض روح شریف پیامبر
از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجببی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

زهرا جان! در فراق پدر مى گریى و هنگامه ابرى چشمانت، شهر را بر هم زده است؛ بگذار این به خواب رفتگان بخوابند! تنها تو مى دانى که محمد که بود...
چون ارتحال یافت خلایق شدند جمع تا هدیه ای دهند به زهرای داغدار
بر دوش بار هیزمشان جای دسته گل رنگ شرارت از رخشان بود آشکار

داستان بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی. از همان لحظه که شهر، صدایت را نشنید. از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را ندید، روزگار رنج و ملال اهل بیت علیهم السلام آغاز شد. کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟ برخیز و دوباره قرآن بخوان!

رسول خدا صلی الله علیه وآله:
بدترین افراد كسى است كه آخرت خود را به دنیایش بفروشد و بدتر از او آن كسى خواهد بود كه آخرت خود را براى دنیاى دیگرى بفروشد. (من لایحضره الفقیه، 4/353)


